قصه گوی خاطـــره قصه هاتو کی شــنید
بگو از پرنـــده ای که یه شب فردارودید
بگو از زمستونـــــی که می شـد غرق بهار
از طلوع عطر یاس توی دشـــت لاله زار
بگو از آییـنه هــــــا بگـو از اون همه یــاد
بگو از خنــده گل که دیگه رفته به بــــاد
از شب ستاره هـــــا از روزای انتظـــــــار
از لباس سـبز عشق از یه قلب بی قــــــرار
اون روزاکه کوچه ها پر بود از بـوی بهشت
تو بگو چراکســی قصــــه هاتو ننوشـــت
اون روزا دلهای مــا واسه کینه جا نداشت
دستای مهربونـــی گلهای خنده میـکاشت
اون روزا که عاطفـه زیر گنبـــــد کبـــود
مثل دست عاشقان این همه تنهــا نبـــــود
قصه گوی خـــاطره حرف بیــداری بگــو
قصه های گمشـده حتی تکـــراری بگــو
از شب شرجی و مـه قصه ســــاحل و موج
قصه سرخ سفـــــر قصــــه آبـی اوج
قصه از دریا بگـــــو قصه از ماهی بگـــــو


يا حسين ...
نبض جاده بیدار است بوی خون خورشید است ، کوفه رفتن مسلم گویا مسلّم شد ، ماه خون غباه آمد جوش اشک و آه آمد، رعایت سیاه آمد کربلا مجسم شد، خاک شعله پوش آمد چرخ در خروش آمد، آسمان به جوش آمد کشته اسم اعظم شد، تشنه اضطراب آورد آب می شود عباس، تو فرات خیبر شد مرتضی مصمم شد، نوبت حسین آمد که آورد به میدان رو، نه فلک به جوش آمد منقلب دو عالم شد.
السلام عليك يا أبا عبد الله وعلى الأرواح التي حلَّت بفنائك عليك منِّي سلام الله أبداً ما بقيت وبقي الليلُ والنهار ولا جعله الله آخر العهد منّي لزيارتكم السلام على الحسين وعلى علي بن الحسين وعلى أولاد الحسين.

یا حسین جان خود مرا امداد کن عشق خود را در دلم ایجاد کن ![]()
بذر مهرت را به خاک دل بپاش این دل ویرانه را آباد کن ![]()
در جهان از فرط غم نالیده ام بعد از اینم با نشاط و شاد کن ![]()
من که در عشق و محبت سوختم پس مرا در دفتر خود یاد کن ![]()
من اسیر نفس و شیطان گشته ام از کف آن دیو دون آزاد کن ![]()
ساکتم در گوشه غم یا حسین تو درونم را پر از فریاد کن ![]()
آتش نفسم چنین شد شعله ور آتشم را طعمه ای بر باد کن![]()

غم مرگ پدر کوچک غمي نيست.
جگر مي سوزدو درد کمي نيست.
پدر زيبا گل باغ وجود است.
که بي او زندگي جز ماتمي نيست.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:5  توسط 。◕‿◕。 میلاد 。◕‿◕。

شب سردي است، و من افسرده.
راه دوري است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند زمن آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ برآرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است.

ه قصۀ قدیمی
یه قصه گوی خسته
وقتی بابا نداری
نوشتنش رو تخته چه سخته
چه سخته
وای بابا ندارم
بابام چشماشو بسته
بابا چشماتو وا کن
ببین قلبم شکسته
چه سخته
چه سخته
نوشتن بابا رو تخته
خدا بابام نمرده
بابا اهل نبرده
یه گوشه ای میمرم
اگه که بر نگرده
بابا چشماتو واکن
بابا منو نگاه کن
ببین دلم شکسته
بابا لباتو وا کن
بابا منو صدا کن
بابا لباتو واکن
بابا منو نگاه کن
بابا چشماتو وا کن
آب بابا چه سخته نوشتنش رو تخته
وقتی بابا نداری گفتنش هم چه سخته
آب بابا خدافظ
رفتی بابای خوبم
می خوام برم رو خورشید
عکس تو رو بکوبم
آب بابا چه سخته
وقتی بابا نداری
یه قصۀ قدیمی
یه قصه گوی خسته
وقتی بابا نداری نوشتنش رو تخته
چه سخته
چه سخته






